ـــــبانویـــــــــــ آبیــــــــــــــــ

نمی دونم می برم یا می بازم...

ولی دوس دارم جوری تلاش کنم که اگه باختم کل ورزشگاه به احترامم بلند شند و به افتخارم دست بزنند...

همین:))

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
۲۵
مرداد

ای کاش...

لغتی که این چند روز مدام ان را به کار میبرم.

ای کاش...ای کاش...ای کاش...

احساس خستگی و ضعف روحی و جسمی بر من غالب شده.

حس میکنم هر روز یک قدم از خدا دور میشوم.

احساس ماهی کوچکی را دارم که با اشتباه خودش به ساحل افتاده

و حالا با تمام وجود دست وپا میزند تا خود را به اب برساند

اما...

با هر دست و پا زدن مشتی ماسه در ابشش هایش فرو میرود 

و نفس کشیدن برایش سخت تر...

پس چه کنم؟ایا آرام سر جایم بمانم و منتظر شوم تا مرگ مرا در آغوش بگیرد؟

.

.

.

هر روز ضربه ای محکم تر از دیروز میخورد.

بانوی آبی ست دیگر. ارام و صلح طلب.

کسی که حاضر است خودش در اعماق بدبختی و ناراحتی فرو رود اما دیگری نه.

در مقابل بدترین توهین ها سکوت و لبخند جواب اوست.

همیشه به خاطر دیگری از حق خود گذشته است.

تا به کجا ادامه دارد این حیات لعنتی با این شخصیت مسخره...

ای کاش شخصیت بهتری داشتم.

ای کاش این بغض میشکست و اینگونه راه نفس کشیدنم را بند نمی اورد.

ای کاش...ای کاش...ای کاش...

  • *یه خانوم گل*
۲۰
مرداد

کلا خیلی آدم بد ماشینی هستم.

امکان نداره سوار یه ماشین بشم و حالت تهوع نگیرم.

همیشه باید یه پنجره باز باشه تا هر بار که خیلی حالم بد شد از هوای بیرون نفس بکشم. تو این فصل هم حاۻرم یک ساعت و نیم تا مقصد رو تو این گرما پیاده برم ولی سوار ماشین نشم.

اما قضیه ی اتوبوس خیلی فرق داره.

از همون ابتدایی عاشق اتوبوس بودم.

شاید مسخره باشه ولی احساس استقلال میکردم. حس میکردم یه خانوم مستقل و با اعتماد به نفسم. همیشه یه ابمیوه میگرفتم که  وقتی سوار اتوبوس میشم بخورم و به بیرون نگاه کنم.این موضوع حتی باعث میشد حالت تهوعی که از ماشین سوار شدن میگرفتم تشدید بشه ولی 

بازم به کارم ادامه میدادم.

حتی الان هم با وجود اینکه خیلی چیزای دیگه مثل تنهایی خرید کردن

بهم حس استقلال میده اتوبوس سوار شدن برام یه چیز دیگه س.

و هنوزم وقتی میخوام سوار شم حتی المقدور  یه ابمیوه میخرم.

شاید به نظرتون مسخره بیاد اما ادم بعضی وقتا از یه سری چیزای مسخره انرژی میگیره.

خواستم بگم اگه شمام از این موردا دارید اصلا ترکشون نکنید.

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۱۵
مرداد

سلام به همه

خیلی وقت پیش تو یکی از وبلاگ هایی که دنبال میکردم(یادم نیست کدوم وبلاگ بود)

یه متنی خوندم. یه درد دل بود از زبان یه خانوم متاهل.

که میگفت همسرش و خانوادش اون توجهی رو که باید بهش بکنند

رو نمیکنند چون میدونند خودش از پس خودش بر میاد

ایشون یه مثال زده بود اونم اینکه مثلا اگه تو یه شهر (غیر از شهر محل سکونتشون) گم بشه همسرش دنبالش نمی گرده چون میدونه که 

خانومش به تنهایی می تونه راه رو پیدا کنه.

و این خانوم از این موضوع زجر میکشید.

اون موقع نمی دونستم چی براش بنویسم که دلگرمش کنه

اما الان میدونم.

ابجی این خیلی خوبه که تو رو یه فرد قدرتمند میبینن که قادره به تنهایی

خیلی کار ها رو انجام بده. بیا به برعکس ماجرا فکر کن. اگه همسرت تو رو یه ادم بی دست و پا میدونست و حتی وقتی میخواستی از خیابون رد شی دستت رو میگرفت خیلی بدتر بود. تو یه ادم ضعیف و بی اعتماد به 

نفس میشدی که حتی کوچک ترین کار ها رو هم نمیتونست انجام بده و به کمک احتیاج داشت.

درست وضعیتی که من توش گیر کردم . هر چی فریاد میزنم که 

ای خانواده ی عزیز من خودم از پس کارام بر میام انگار فریادام هیچ صدایی 

نداره .واقعا این زجر اور تره.

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۱۳
تیر

مادر سنگ زیرین آسیاب است...

بی هیچ چشم داشتی می سوزد که تو سرپا بایستی...

بیاید به مادرانمان احترام بذاریم . بیاید به وظیفه مون عمل کنیم

همین

  • *یه خانوم گل*
۲۱
خرداد

سلام به همه

خیلی دلم میخواست به مناسبت شب های قدر پست بزارم

و صمیمانه خواهش کنم برای من و بقیه ی کنکوری ها دعا کنید

ولی نشد...

تقریبا دو هفته ی دیگه تا کنکور مونده

بهمون خوش نمی گذره ولی چاره ای نیست...باید جنگید 

خیلی برامون دعا کنید...ممنون

همین:)

  • *یه خانوم گل*
۲۱
ارديبهشت

سلام

آقا این 14 گیگ نت که به خاطر 4G شدن

سیمکارت میدن رو چطور تو 14 روز مصرف میکنید؟ یا کردید؟

دغدغه م شده. تا الان 4 گیگ مصرف کردم...

ای خدا...

  • *یه خانوم گل*
۱۸
ارديبهشت

سلام به همه😊

بابت این تاخیر نسبتا طولانی معذرت میخواهم

خدا بخواد میخوام محکم ادامه بدم

چه وبلاگ و چه کنکور 

ممنون از همه

همین☺☺☺

  • *یه خانوم گل*
۰۷
فروردين

درس نخوندن...

شکست خوردن در کنکور....

شروع دوباره...

کم خوندن و شکست در ازمون ها....

شروع جدید از عید....

محکم درس خواندن...

و دوباره شکست در ازمون 7 فروردین...

خسته شدم...از دست خودم...

متاسفم برا خودم...

که باید سه روز قبل ازمون دیگه جدید نخوند و فقط مرور کرد ولی من ....

بد شد... خیلی بد شد

شایدم خنگم ...

  • *یه خانوم گل*
۲۹
اسفند

سلام :)

اصفهان ، نجف آباد ، یادمان شهدای نجف آباد، دقیقا سر قبر شهید حججی سالمان تحویل شد امسال :))

دعا گوی همه بودیم :))

امیدواریم دعاگومون بوده باشید :)

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۲۸
اسفند

این یه پیشنهاده...

حرف دیگه ای نیست.

راستی دوستام نخوندنش دفترو :)))

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۲۷
اسفند

سلام :)

سال جدید در راهه.

خواستم بگم که اگه پستی گذاشتم بهتون برخورد یا با نظرام رنجوندمتون ، بدونید که قطعا حق با من بوده :/

اصلا هم از این قرتی بازیا خوشم نمیاد. :/ عاشق شخصیتمم هستم و تو سال جدید همین شخصیتو حفظش میکنم :/

هیچ برنامه ی خاصی هم برا سال جدید ندارم. :/ اصلا هم دلم نمی خواد به کارایی که کردم فکر کنم. :/

در کل خوب کردم. صحبتم نباشه اعصاب ندارم :/

برای ارسال انتقادات و پیشنهادات هم چند تا راه وجود داره :

1. بنویسید رو کاغذ بعد اتیشش بزنید.

2. بنویسید رو کاغذ بزنید به دیوار سرتونو بکوبید توش.

3. پیش خودتون نگهشون دارید شاید بعدا لازمتون شد.

#باجنبه_باشیم

:)

حالا اینا که شوخی بود. در کل حلال کنید :))

همین:)

  • *یه خانوم گل*
۲۴
اسفند

آقا ما امشب قصد کردیم بریم مهمونی اونم خونه کی ؟ خونه عمه زهرا.

خلاصه قبل از اینکه بریم بنده ی حقیر زنگ زدم به عمه ی محترم که عمه جان اگه فلانی رو هم دعوت کردی 

لطف کن بگو تا منه بدخت پانشم بیام اونجا و خلاصه بگم که عمه ی جان گفتند که نه عمه من مگه مریضم هم تو رو دعوت کنم هم 

فلانی رو. نه پاشو بیا.

آقا خلاصه ما شال و کلاه کردیم با مادر گرامی هلک و هلک رفتیم خونه ی عمه جان.

همینکه رسیدیم ناگهان 

دیدیم که طرف صاف نشسته روبروی در . این بنده ی خدا مثل اینکه با عمه ی عزیز تر از جان برنامه ریزی کرده بودن و خلاصه ما اومدیم برگردیم به سمت در خروجی که عمه جان با اون صدای گرم  ودلنشین فریاد زدند که کجا عمه بشینید مث دوتا بچه ی ادم مشکلتتون رو حل کنید. خلاصه این شد که من و دختر خاله ی گرامی امشب هم بعد از یه زد و خورد حسابی دست از پا دراز تر به سمت خانه ی خود بازگشتیم و عمه جانم با هردوتامون قهر کرد ...

در هر صورت الان در خدمت شماییم با یه صورت که دختر خاله ی گرامی با یه سیلی سرخش کردن.

البته بنده ی حقیر هم دوتا چک خوابوندم و مدیونید اگه فکر کنید این دو خط اخر اغراق بوده :دییی

  • *یه خانوم گل*
۲۳
اسفند

خواب عجیبی دیدم دیشب...

خواب دیدم پای برادر 12 ساله ام به شدت اسیب دیده و یک تکه شیشه ی بزرگ در دستم خرد شده بود.

خون سرتا پای من و برادرم را گرفته بود.

برادر 12 ساله ام را روی دوشم گذاشتم و با چشمانی پر از اشک وارد بیمارستان شدم.

همه ی تخت ها یا پر از بیمار بود یا به شدت کثیف بود.

ترسیدم برادرم را روی یک تخت کثیف بگذارم و پایش عفونت کند.

از طرفی دست خودم هم به شدت درد می کرد .

پرستاری را از دور دیدم. به سرعت به سمتش دویدم و فریاد زدم و کمک خواستم. 

پرستار بدون اینکه سر بلند کند پرسید چقدر پول داری ؟

و من گفتم هیچ !

پرستار همانطور که سرش پایین بود پوزخندی زد و رفت.

ناگهان بیمارستان خالی از هرگونه جنبنده شد. در اتاقی را باز کردم. یک دندانپزشک خانم داشت وسایلش را جمع می کرد که برود.

برادرم هنوز روی دوشتم بود. دست مجروحم را بالا بردم و از او کمک خواستم. برادرم ناله می کرد.

دندانپزشک پوزخندی و زد و گفت که او یک دندانپزشک است و این کار های کثیف در حیطه ی کاری اش نیست.

.

.

.

.

.

با گریه از خواب بر خاستم.

لب تاب را روشن کردم و در اینترنت سرچ کردم " بی وجدان "

و کودکی را دیدم که بخیه هایش ناجوانمردانه کشیده شده بود...

حرف دلم را شاید نفهمید اما ...

پرستار ها و پزشک هایی که این متن را می خوانند...

هر چه هستید باشید اما لطفا بی وجدان نشوید...

همین

  • *یه خانوم گل*
۲۲
اسفند

  • *یه خانوم گل*
۲۰
اسفند

دلم می خواد به یه نفر بگم   " مواظب ادمای خیلی صبور و مهربون زندگیت باش. اگه بمونن برای همیشه میمونن و اگه برن برا همیشه میرن "

درد این جاست که درد را نمی شود به کسی حالی کرد...

  • *یه خانوم گل*
۱۱
اسفند

 

همین که دیدم نشست و به دیوار تکیه داد ارام ارام به سمتش خزیدم و او با لبخند مرا در اغوش کشید.

گفتم " زن عمو جان ، دستت را روی سرم بکش شاید آرام تر شدم. "

لبخند صداداری زد و گفت " چشم "

دستانش را روی سرم کشید و تمام شد.

همه ی بار ها از دوشم برداشته شد. انقدر ارام شده بودم که گذر زمان را حس نمی کردم.

فاطمه که تازه نمازش را تمام کرده بود به سرعت کنار زن عمویم ظاهر شد و گفت : زن دایی. منم حسودیم شد خب "

زن عمو ی جان لبخند گشادی زد و هر دویمان را در آغوشش محکم فشار داد. بعد دستان 

پر مهرش را بالا برد و دعا کرد.

چیزی درونم تغییر کرد. انگار خداوند همان لحظه که زن عمویم دستانش را بالا برد دعایش را مستجاب کرد.

فاطمه هم مانند من بود. هر دو به گریه افتاده بودیم. فاطمه می گفت : فاطمه ( جفتمون اسممون فاطمه س :) ) دعای زن عمو مستجاب شده. این را خوب می فهمم...

+چهارشنبه شب. زیر باران . در مکانی که دعای همه مستجاب خواهد شد...

  • *یه خانوم گل*
۳۰
بهمن

امروز داشتم درس می خوندم 

رسیدم به بیماری دیابت شیرین (اسمشه :) )

دیدم این بیماری به وحشتناک ترین شکل ممکن غمگین ترین بیماریه.

چون سلول های بدن فرد دیابتی از گرسنگی می میرند در حالی که

اطرافشون سرشار از غذاست (سلول ها نمی تونند قند رو جذب کنند )

حالا بیایید این بیماری رو تعمیم بدیم به دنیای اطرافمون

به دنیایی که توش هر روز هزاران نفر از گرسنگی میمیرند

در حالی که توش سرشار از غذاست.

همه ی ما متعلق به یک جامعه هستیم (مثل یک بدن)

بیاید به سلول های بدن جامعه مون اهمیت بدیم.

بهشون غذا برسونیم :))

همین 

:)

  • *یه خانوم گل*
۲۷
بهمن

قاسم پشت دستش را به گوشه ی بینی اش می کشد و آب آن را می گیرد.بعد به عقیق سرخ روی قنداقه ، نگاهی می کند و نگاهی دیگر به عقیق سرخی که به گردن خودش آویزان است.

دستی به آویز گردن خودش می کشد وبار دیگر لب هایش به خنده می نشیند و چهره ی گندم گونش به خنده شکوفا می شود.

آقا سید فاضل ، عبای خرمایی اش را کنار می زند و چند دانه نقل بید مشک از جیب قبای شیری رنگش در می آورد. لبخندی می زند و نقل ها را به سوی قاسم می گیرد.

قاسم بلند می شود و با شعف به سویش می رود ، نقل ها را می گیرد و در حالی که دانه ای از ان را در دهانش می گذارد ، دوباره با همان قدم های کودکانه بر می گردد و در کنارش می نشیند.

بی بی منظر ، نگاهش می کند و دست به کمر او می برد ، نیم خیزش می کند و تنبان گشاد و سیاهش را بالا می کشد و بعد هم با بوسه ای بر مو های لخت و سیاه و گونه هایش ، جرعه های محبت را به دل و جان و آرامش را به چشم های عسلی اش می یزد:

_ آی قاسم جان ، دوستش داری ؟ ببم جان؟

نگاه قاسم به سوی الدار بر می گردد ، میخندد و فقط سرش را تکان می دهد و بعد دوباره به نوزاد کشیده می شود.

نگاهش میکند.دندان های ریز صدفی اش از میان غنچه ی دهانش که هنوز مشغول جویدن نقل هاست ، نمایان می شود...

# نشانی روی آب و رد کبوتر ها 

#زهره یزدان پناه قره تپه

:)

  • *یه خانوم گل*
۲۵
بهمن

نمی دونم چرا

ولی حس می کنم امشب یه شب خاصه...

امشب حس خوبی دارم.

+فردا تاتر داریم با بچه های هشتمی :| حرف گوش نمی دن

+امروز خوب درس نخوندم. تو کتابخونه یه عالمه با مولود و فاطمه حرف زدیم :))

+به مناسبت ولنتاین سه تایی رفتیم کافی شاپ :)))

همین طوری یهویی نوشت 

:)

  • *یه خانوم گل*
۲۴
بهمن

سلام:)

اینو تا آخر گوشــــــ بدید :)

بهترین موسیقی که تا حالا گوش کردمــــــــ 

  • *یه خانوم گل*