ـــــبانویـــــــــــ آبیــــــــــــــــ

نمی دونم می برم یا می بازم...

ولی دوس دارم جوری تلاش کنم که اگه باختم کل ورزشگاه به احترامم بلند شند و به افتخارم دست بزنند...

همین:))

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۳ مطلب با موضوع «بخند بابا بیخیال» ثبت شده است

۲۰
مرداد

کلا خیلی آدم بد ماشینی هستم.

امکان نداره سوار یه ماشین بشم و حالت تهوع نگیرم.

همیشه باید یه پنجره باز باشه تا هر بار که خیلی حالم بد شد از هوای بیرون نفس بکشم. تو این فصل هم حاۻرم یک ساعت و نیم تا مقصد رو تو این گرما پیاده برم ولی سوار ماشین نشم.

اما قضیه ی اتوبوس خیلی فرق داره.

از همون ابتدایی عاشق اتوبوس بودم.

شاید مسخره باشه ولی احساس استقلال میکردم. حس میکردم یه خانوم مستقل و با اعتماد به نفسم. همیشه یه ابمیوه میگرفتم که  وقتی سوار اتوبوس میشم بخورم و به بیرون نگاه کنم.این موضوع حتی باعث میشد حالت تهوعی که از ماشین سوار شدن میگرفتم تشدید بشه ولی 

بازم به کارم ادامه میدادم.

حتی الان هم با وجود اینکه خیلی چیزای دیگه مثل تنهایی خرید کردن

بهم حس استقلال میده اتوبوس سوار شدن برام یه چیز دیگه س.

و هنوزم وقتی میخوام سوار شم حتی المقدور  یه ابمیوه میخرم.

شاید به نظرتون مسخره بیاد اما ادم بعضی وقتا از یه سری چیزای مسخره انرژی میگیره.

خواستم بگم اگه شمام از این موردا دارید اصلا ترکشون نکنید.

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۲۷
اسفند

سلام :)

سال جدید در راهه.

خواستم بگم که اگه پستی گذاشتم بهتون برخورد یا با نظرام رنجوندمتون ، بدونید که قطعا حق با من بوده :/

اصلا هم از این قرتی بازیا خوشم نمیاد. :/ عاشق شخصیتمم هستم و تو سال جدید همین شخصیتو حفظش میکنم :/

هیچ برنامه ی خاصی هم برا سال جدید ندارم. :/ اصلا هم دلم نمی خواد به کارایی که کردم فکر کنم. :/

در کل خوب کردم. صحبتم نباشه اعصاب ندارم :/

برای ارسال انتقادات و پیشنهادات هم چند تا راه وجود داره :

1. بنویسید رو کاغذ بعد اتیشش بزنید.

2. بنویسید رو کاغذ بزنید به دیوار سرتونو بکوبید توش.

3. پیش خودتون نگهشون دارید شاید بعدا لازمتون شد.

#باجنبه_باشیم

:)

حالا اینا که شوخی بود. در کل حلال کنید :))

همین:)

  • *یه خانوم گل*
۲۴
اسفند

آقا ما امشب قصد کردیم بریم مهمونی اونم خونه کی ؟ خونه عمه زهرا.

خلاصه قبل از اینکه بریم بنده ی حقیر زنگ زدم به عمه ی محترم که عمه جان اگه فلانی رو هم دعوت کردی 

لطف کن بگو تا منه بدخت پانشم بیام اونجا و خلاصه بگم که عمه ی جان گفتند که نه عمه من مگه مریضم هم تو رو دعوت کنم هم 

فلانی رو. نه پاشو بیا.

آقا خلاصه ما شال و کلاه کردیم با مادر گرامی هلک و هلک رفتیم خونه ی عمه جان.

همینکه رسیدیم ناگهان 

دیدیم که طرف صاف نشسته روبروی در . این بنده ی خدا مثل اینکه با عمه ی عزیز تر از جان برنامه ریزی کرده بودن و خلاصه ما اومدیم برگردیم به سمت در خروجی که عمه جان با اون صدای گرم  ودلنشین فریاد زدند که کجا عمه بشینید مث دوتا بچه ی ادم مشکلتتون رو حل کنید. خلاصه این شد که من و دختر خاله ی گرامی امشب هم بعد از یه زد و خورد حسابی دست از پا دراز تر به سمت خانه ی خود بازگشتیم و عمه جانم با هردوتامون قهر کرد ...

در هر صورت الان در خدمت شماییم با یه صورت که دختر خاله ی گرامی با یه سیلی سرخش کردن.

البته بنده ی حقیر هم دوتا چک خوابوندم و مدیونید اگه فکر کنید این دو خط اخر اغراق بوده :دییی

  • *یه خانوم گل*