ـــــبانویـــــــــــ آبیــــــــــــــــ

نمی دونم می برم یا می بازم...

ولی دوس دارم جوری تلاش کنم که اگه باختم کل ورزشگاه به احترامم بلند شند و به افتخارم دست بزنند...

همین:))

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹
اسفند

سلام :)

اصفهان ، نجف آباد ، یادمان شهدای نجف آباد، دقیقا سر قبر شهید حججی سالمان تحویل شد امسال :))

دعا گوی همه بودیم :))

امیدواریم دعاگومون بوده باشید :)

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۲۸
اسفند

این یه پیشنهاده...

حرف دیگه ای نیست.

راستی دوستام نخوندنش دفترو :)))

همین :)

  • *یه خانوم گل*
۲۷
اسفند

سلام :)

سال جدید در راهه.

خواستم بگم که اگه پستی گذاشتم بهتون برخورد یا با نظرام رنجوندمتون ، بدونید که قطعا حق با من بوده :/

اصلا هم از این قرتی بازیا خوشم نمیاد. :/ عاشق شخصیتمم هستم و تو سال جدید همین شخصیتو حفظش میکنم :/

هیچ برنامه ی خاصی هم برا سال جدید ندارم. :/ اصلا هم دلم نمی خواد به کارایی که کردم فکر کنم. :/

در کل خوب کردم. صحبتم نباشه اعصاب ندارم :/

برای ارسال انتقادات و پیشنهادات هم چند تا راه وجود داره :

1. بنویسید رو کاغذ بعد اتیشش بزنید.

2. بنویسید رو کاغذ بزنید به دیوار سرتونو بکوبید توش.

3. پیش خودتون نگهشون دارید شاید بعدا لازمتون شد.

#باجنبه_باشیم

:)

حالا اینا که شوخی بود. در کل حلال کنید :))

همین:)

  • *یه خانوم گل*
۲۴
اسفند

آقا ما امشب قصد کردیم بریم مهمونی اونم خونه کی ؟ خونه عمه زهرا.

خلاصه قبل از اینکه بریم بنده ی حقیر زنگ زدم به عمه ی محترم که عمه جان اگه فلانی رو هم دعوت کردی 

لطف کن بگو تا منه بدخت پانشم بیام اونجا و خلاصه بگم که عمه ی جان گفتند که نه عمه من مگه مریضم هم تو رو دعوت کنم هم 

فلانی رو. نه پاشو بیا.

آقا خلاصه ما شال و کلاه کردیم با مادر گرامی هلک و هلک رفتیم خونه ی عمه جان.

همینکه رسیدیم ناگهان 

دیدیم که طرف صاف نشسته روبروی در . این بنده ی خدا مثل اینکه با عمه ی عزیز تر از جان برنامه ریزی کرده بودن و خلاصه ما اومدیم برگردیم به سمت در خروجی که عمه جان با اون صدای گرم  ودلنشین فریاد زدند که کجا عمه بشینید مث دوتا بچه ی ادم مشکلتتون رو حل کنید. خلاصه این شد که من و دختر خاله ی گرامی امشب هم بعد از یه زد و خورد حسابی دست از پا دراز تر به سمت خانه ی خود بازگشتیم و عمه جانم با هردوتامون قهر کرد ...

در هر صورت الان در خدمت شماییم با یه صورت که دختر خاله ی گرامی با یه سیلی سرخش کردن.

البته بنده ی حقیر هم دوتا چک خوابوندم و مدیونید اگه فکر کنید این دو خط اخر اغراق بوده :دییی

  • *یه خانوم گل*
۲۳
اسفند

خواب عجیبی دیدم دیشب...

خواب دیدم پای برادر 12 ساله ام به شدت اسیب دیده و یک تکه شیشه ی بزرگ در دستم خرد شده بود.

خون سرتا پای من و برادرم را گرفته بود.

برادر 12 ساله ام را روی دوشم گذاشتم و با چشمانی پر از اشک وارد بیمارستان شدم.

همه ی تخت ها یا پر از بیمار بود یا به شدت کثیف بود.

ترسیدم برادرم را روی یک تخت کثیف بگذارم و پایش عفونت کند.

از طرفی دست خودم هم به شدت درد می کرد .

پرستاری را از دور دیدم. به سرعت به سمتش دویدم و فریاد زدم و کمک خواستم. 

پرستار بدون اینکه سر بلند کند پرسید چقدر پول داری ؟

و من گفتم هیچ !

پرستار همانطور که سرش پایین بود پوزخندی زد و رفت.

ناگهان بیمارستان خالی از هرگونه جنبنده شد. در اتاقی را باز کردم. یک دندانپزشک خانم داشت وسایلش را جمع می کرد که برود.

برادرم هنوز روی دوشتم بود. دست مجروحم را بالا بردم و از او کمک خواستم. برادرم ناله می کرد.

دندانپزشک پوزخندی و زد و گفت که او یک دندانپزشک است و این کار های کثیف در حیطه ی کاری اش نیست.

.

.

.

.

.

با گریه از خواب بر خاستم.

لب تاب را روشن کردم و در اینترنت سرچ کردم " بی وجدان "

و کودکی را دیدم که بخیه هایش ناجوانمردانه کشیده شده بود...

حرف دلم را شاید نفهمید اما ...

پرستار ها و پزشک هایی که این متن را می خوانند...

هر چه هستید باشید اما لطفا بی وجدان نشوید...

همین

  • *یه خانوم گل*
۲۲
اسفند

  • *یه خانوم گل*
۲۰
اسفند

دلم می خواد به یه نفر بگم   " مواظب ادمای خیلی صبور و مهربون زندگیت باش. اگه بمونن برای همیشه میمونن و اگه برن برا همیشه میرن "

درد این جاست که درد را نمی شود به کسی حالی کرد...

  • *یه خانوم گل*
۱۱
اسفند

 

همین که دیدم نشست و به دیوار تکیه داد ارام ارام به سمتش خزیدم و او با لبخند مرا در اغوش کشید.

گفتم " زن عمو جان ، دستت را روی سرم بکش شاید آرام تر شدم. "

لبخند صداداری زد و گفت " چشم "

دستانش را روی سرم کشید و تمام شد.

همه ی بار ها از دوشم برداشته شد. انقدر ارام شده بودم که گذر زمان را حس نمی کردم.

فاطمه که تازه نمازش را تمام کرده بود به سرعت کنار زن عمویم ظاهر شد و گفت : زن دایی. منم حسودیم شد خب "

زن عمو ی جان لبخند گشادی زد و هر دویمان را در آغوشش محکم فشار داد. بعد دستان 

پر مهرش را بالا برد و دعا کرد.

چیزی درونم تغییر کرد. انگار خداوند همان لحظه که زن عمویم دستانش را بالا برد دعایش را مستجاب کرد.

فاطمه هم مانند من بود. هر دو به گریه افتاده بودیم. فاطمه می گفت : فاطمه ( جفتمون اسممون فاطمه س :) ) دعای زن عمو مستجاب شده. این را خوب می فهمم...

+چهارشنبه شب. زیر باران . در مکانی که دعای همه مستجاب خواهد شد...

  • *یه خانوم گل*