ـــــبانویـــــــــــ آبیــــــــــــــــ

نمی دونم می برم یا می بازم...

ولی دوس دارم جوری تلاش کنم که اگه باختم کل ورزشگاه به احترامم بلند شند و به افتخارم دست بزنند...

همین:))

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰
بهمن

امروز داشتم درس می خوندم 

رسیدم به بیماری دیابت شیرین (اسمشه :) )

دیدم این بیماری به وحشتناک ترین شکل ممکن غمگین ترین بیماریه.

چون سلول های بدن فرد دیابتی از گرسنگی می میرند در حالی که

اطرافشون سرشار از غذاست (سلول ها نمی تونند قند رو جذب کنند )

حالا بیایید این بیماری رو تعمیم بدیم به دنیای اطرافمون

به دنیایی که توش هر روز هزاران نفر از گرسنگی میمیرند

در حالی که توش سرشار از غذاست.

همه ی ما متعلق به یک جامعه هستیم (مثل یک بدن)

بیاید به سلول های بدن جامعه مون اهمیت بدیم.

بهشون غذا برسونیم :))

همین 

:)

  • *یه خانوم گل*
۲۷
بهمن

قاسم پشت دستش را به گوشه ی بینی اش می کشد و آب آن را می گیرد.بعد به عقیق سرخ روی قنداقه ، نگاهی می کند و نگاهی دیگر به عقیق سرخی که به گردن خودش آویزان است.

دستی به آویز گردن خودش می کشد وبار دیگر لب هایش به خنده می نشیند و چهره ی گندم گونش به خنده شکوفا می شود.

آقا سید فاضل ، عبای خرمایی اش را کنار می زند و چند دانه نقل بید مشک از جیب قبای شیری رنگش در می آورد. لبخندی می زند و نقل ها را به سوی قاسم می گیرد.

قاسم بلند می شود و با شعف به سویش می رود ، نقل ها را می گیرد و در حالی که دانه ای از ان را در دهانش می گذارد ، دوباره با همان قدم های کودکانه بر می گردد و در کنارش می نشیند.

بی بی منظر ، نگاهش می کند و دست به کمر او می برد ، نیم خیزش می کند و تنبان گشاد و سیاهش را بالا می کشد و بعد هم با بوسه ای بر مو های لخت و سیاه و گونه هایش ، جرعه های محبت را به دل و جان و آرامش را به چشم های عسلی اش می یزد:

_ آی قاسم جان ، دوستش داری ؟ ببم جان؟

نگاه قاسم به سوی الدار بر می گردد ، میخندد و فقط سرش را تکان می دهد و بعد دوباره به نوزاد کشیده می شود.

نگاهش میکند.دندان های ریز صدفی اش از میان غنچه ی دهانش که هنوز مشغول جویدن نقل هاست ، نمایان می شود...

# نشانی روی آب و رد کبوتر ها 

#زهره یزدان پناه قره تپه

:)

  • *یه خانوم گل*
۲۵
بهمن

نمی دونم چرا

ولی حس می کنم امشب یه شب خاصه...

امشب حس خوبی دارم.

+فردا تاتر داریم با بچه های هشتمی :| حرف گوش نمی دن

+امروز خوب درس نخوندم. تو کتابخونه یه عالمه با مولود و فاطمه حرف زدیم :))

+به مناسبت ولنتاین سه تایی رفتیم کافی شاپ :)))

همین طوری یهویی نوشت 

:)

  • *یه خانوم گل*
۲۴
بهمن

سلام:)

اینو تا آخر گوشــــــ بدید :)

بهترین موسیقی که تا حالا گوش کردمــــــــ 

  • *یه خانوم گل*
۲۲
بهمن

ای یار غلط کردیـــــــــــ

با یار دگر رفتیــــــــــــــــــــــــــــــ

از کار خود افتادیــــــــــ

در کار دگر رفتیـــــــــــــــــــــــــ

+مولانا 

+مولانا رو هم عصبانی کردید. اَه...

+همینطوری نوشت

+ بی منظور نوشت

  • *یه خانوم گل*
۲۲
بهمن

هیســـــــــــ...

هیچی نمی خوام. فقط کاری به کارم نداشته باشـــــــــ

همینــــــــــــ...

:)

#کنکور _ لعنتی

  • *یه خانوم گل*
۱۳
بهمن

رفتم تو یه سایت جالب

که پیشگویی آنلاین انجام می داد.

خوشم اومد. سرگرمی جالبی بود

شمام برید:)

 

http://www.irnab.ir/pishgo/

  • *یه خانوم گل*